new icn messageflickr-free-ic3d pan white
Untitled | by M O U S A V I
Back to group

وقتي دو تا كبوتر- شايد دو تا كلاغ-

آهسته رد شدند از آيينه‌ي اتاق،

بايد طبيعتاً خبري از تو مي‌رسيد

مثل هميشه كاملاً از روي اتّفاق!

مثل هميشه بايد پيشم ميامدي

با دست‌هاي برفي و با چشم‌هاي زاغ

نه... دست‌هاي برفي و چشمان زاغ، نَه...

با دست‌هاي آتش... با چشم‌هاي باغ

مثل شبح ميامدي و پهن مي‌شدي-

پهلوي من، درست كنار همين اجاق

مثل شبح؟ نه ... مثل پري كه شنيده‌ام

لب‌هاي سرخ دارد و انگشت‌هاي داغ

آنوقت، دست‌هايت مي‌ماند پيش من

مثل دو تا كبوتر، پيش دو تا كلاغ

آنوقت، برق چشمت‌ گم بود و گم نبود

در قاب بي‌پرنده... با آن همه چراغ

محمد جواد آسمان

436 views
5 faves
10 comments
Taken on July 31, 2008