new icn messageflickr-free-ic3d pan white
I am under attack | by baghayi.com
Back to photostream

I am under attack

I was getting worse and worse, day by day. One night my legs, another night my waist, my stomach, my neck and finally I found it all over my body!?

 

what is going on?

 

Am I surrounded by alien or something?

 

You know what? I was the main course of the insects.😐

 

I drowned in my thoughts that how did that happened?

 

Then I said: Oh man, Take it easy. It must be a mosquito, or a small spider, which provided all his bodies vitamins by sucking my blood. LOL😁 (lucky that insect) but I wondered how many of them were exist? 😦

 

I went up and down, right and left by itching myself. Wherever I went, I kept itching myself. It bites every part of my body, even my private parts. (can you believe that) OMG NOOOOO😕😖

 

I began to search everywhere, but it was like finding a needle in the haystack!😥

 

Finally, after a few hours I understood that it is better forget it, and keep itching myself ... on and on.😬

 

That evening I lay on the ground and closed my eyes to relax in the calm atmosphere of my room, then suddenly I felt that something keep looking at me. (WHAT!!)😱

 

I looked around quickly, like playing hide and seek with no one, (yessssss). Then I barely saw a small little tittle tiny insect, gazing at me with crying eyes, for mercy.😏😳

 

Again I began to itch myself like crazy,😁😁

 

So I wanted to scream at him: Why you bite me so many times? How you little tiny insect bite all my body? and where is my blood? ha?😡

 

Before he answer my question, he fall down upside down on his back. So I didn't say anything except "RIP" (Rest in peace)🙏

 

Oh by the way, after his funeral, I itched myself for 3 weeks.😁😂😆

هر روز که می گذشت بدتر و بدتر میشدم. یک شب پاهام، یک شب کمرم، شکمم، بازوهام، گردنم، خلاصه همه جای بدنم. یکی نبود بگه، بسه دیگه سوراخ سوراخم کردی. خلاصه رسما شده بودم غذای اصلی و میان وعده حشره مشره. با خودم گفتم حتما یک عنکبوت یا پشه یا مغمغای خوش شانسی منو مفت گیر آورده و داره خونمو میمکه و کل ویتامین های بدنشو تامین می کنه. من هم که گوشتم شیرین، دیگه بهتر از این نمیشه. واقعا خوشبحالش بود.

 

اینور میرفتم، خودمو می خواروندم؛ اونور می رفتم، بازم خودمو می خواروندم. لامصب یکی دو جا نبود که. کل بدنمو نیش زده بود. هرجا میرسید یک یادگاری میزد. خلاصه خیلی با مرام بود، تاحدی که جاهای خصوصی، عمومی هم حالیش نبود و هرکجا عشقش می کشید با نیشش یک یادگاری می زد و می رفت.😐😏

 

یکی دو روز دنبالش گشتم و گشتم ولی رسیدم سر خونه اول. به قول گفتنی داشتم تو انبار کاه دنبال سوزن می گشتم. خلاصه بی خیالش شدم و تصمیم گرفتم به خواروندن خودم ادامه بدم. (حالا هی بخارون، هی بخارون)

 

از قضا، عصر همون روز، همینطوری رو زمین دراز کشیدم که چند دقیقه ای چشمامو ببندم و خودمو به حالت سایلنت بزارم، که ییهویی حس کردم یکی داره بهم زول زول نگاه میکنه. (دیدین آدم یه همچین حسی پیدا می کنه که انگار یکی بهش نگاه می کنه؟ "دقیقا همونطوری" ولی کسی دور و برم نبود که!)😲

 

یک نگاه اینور، یک نگاه اونور، بلهههههههههه. دیدم یک حشره ریزه میزه که به سختی دیده میشد، با اشکی که تو چشماش جاری بود، همچین بهم نگاه معصومانه ای می کرد که نگو، انگار داشت ازم حلالیت می طلبید. آخه یه جورایی یک پاش لب گور بود و داشت می مرد و فقط منتظر من بود. من هم که دل نازک، همونجا حلالش کردم و اون هم همون لحظه طلبی با کله افتاد زمین و چپه شد. انگار عزرائیلش بودم.😢😁

 

خدارحمتش کنه، حشره نازنینی بود. یادگاراش 3 هفته ای طول کشید و هر وقت خودمو می خواروندم یک فاتحه ای از ته دل برایش می خوندم. (والا به خدا) با این همه، آتلیه رو به پا کردم و (اکشن) چندتا عکس یادگاری گرفتم.😇😇

203 views
1 fave
0 comments
Taken on September 27, 2017