ای ماه چو ابروان یاری گوییnew lunar crescent
New Lunar Crescent through 4.5" refraction telescope.
This photo has notes. Move your mouse over the photo to see them.
Iran, Neyshabur ای ماه چو ابروان یاری گویی یا نی، چو کمان شهریاری گویی نعلی زده از زر عیاری گویی در گوش سپهر گوشواری گویی امیر معزی ------------------------- :حکایت سرایش این دوبیتی پس جامگی پدر من به من تحویل افتاد و شاعر ملک شاه شدم و سالی در خدمت پادشاه روزگار گذراندم که جز وقتی از دور او نتوانستم دیدن و از اجراء و جامگی یک من و یک دینار نیافتم و خرج من زیادت شد و وام به گردن من در آمد و کار در سر من پیچید. و خواجه ی بزرگ نظام الملک رحمه الله در حق شعر اعتقادی نداشتی، از آنکه در معرفت او دست نداشت، و از ائمه و متصوفه به هیچ کس نمی پرداخت. روزی که فردای آن رمضان خواست بود من از جمله ی خرج رمضانی و عیدی دانگی نداشتم. در آن دلتنگی به نزد علاءالدوله امیر علی فرامرز رفتم که پادشاه زاده بود و شعر دوست، و ندیم خاص سلطان بود و داماد او. حرمت تمام داشت و گستاخ بود، و در آن دولت منصب بزرگ داشت، و مرا تربیت کردی. گفتم: زندگانی خداوند دراز باد! نه هر کاری که پدر بتواند کرد پسر بتواند کرد، یا آنچه پدر را بیاید پسر را بیاید. پدر من مردی جلد و شهم بود و درین صناعت مرزوق، و خداوند جهان سلطان شهید الب ارسلان را در حق او اعتقادی بودی آنچه از او آمد از من همی نیاید. مرا حیایی مناع است و نازک طبعی با آن یار است. یک سال خدمت کردم و هزار دینار وام برآوردم و دانگ نیافتم. دستوری خواه بنده را تا به نیشابور باز گردد و وام بگذارد و با آن باقی بماند همی سازد و دولت قاهره را دعایی همی گوید؛ امیر علی گفت: راست گفتی، همه تقصیر کرده ایم، بعد از این نکنیم. سلطان نماز شام به ماه دیدن بیرون آید، باید که آنجا حاضر باشی تا روزگار چه دست دهد. حالی صد دینار فرمود تا برگ رمضان سازم، و بر وفور مهری بیاورند صد دینار نیشابوری، و پیش من نهادند. عظیم شادمانه بازگشتم، و برگ رمضان بفرمودم، و نماز دیگر در سراپرده سلطان شدم. قضا را علاءالدوله همان ساعت در رسید. خدمت کردم. گفت: سره کردی و بوقت آمدی. پس فرود آمد و پیش سلطان شد. آفتاب زرد سلطان از سراپرده بدر آمد، کمان گروهه ای در دست، علاءالدوله بر راست. من بدویدم و خدمت کردم. امیر علی نیکوییها پیوست، و به ماه دیدن مشغول شدند؛ و اول کسی که ماه دید سلطان بود. عظیم شادمانه شد. علاءالدوله مرا گفت: پسر برهانی درین ماه نو چیزی بگوی! من بر وفور این دوبیتی بگفتم: ای ماه چو ابروان یاری گویی یا نی، چو کمان شهریاری گویی نعلی زده از زر عیاری گویی در گوش سپهر گوشواری گویی چون عرضه کردم امیر علی بسیاری تحسین کرد. سلطان گفت: برو از آخر (آخور) هر کدام اسب که خواهی بگشای. و درین حالت بر کنار آخر (آخور) بودیم. امیر علی اسبی نامزد کرد، بیاوردند و به کسان من دادند، ارزیدی سیصد دینار نشابوری. سلطان به مصلی رفت، و من در خدمت. نماز شام بگزاردیم، به خوان شدیم. بر خوان امیر علی گفت: پسر برهانی، درین تشریفی که خداوند جهان فرمود هیچ نگفتی، حالی دوبیتی بگوی، من بر پای جستم و خدمت کردم و چنانکه آمد، حالی این دوبیتی بگفتم: چون آتش خاطر مرا شاه بدید از خاک مرا بر زبر ماه کشید چون آب یکی ترانه از من بشنید چون باد یکی مرکب خاصم بخشید چون این دوبیتی ادا کردم، علاءالدوله احسنتها کرد و بسبب احسنت او سلطان مرا هزار دینار فرمود. علاءالدوله گفت: جامگی و اجراش نرسیده است، فردا بر دامن خواجه خواهم نشست تا جامگیش از خزانه بفرماید، و اجراش بر سپاهان نویسند. گفت مگر تو کنی که دیگران را این حسبت نیست، و او را به لقب من باز خوانید. و لقب سلطان معز الدنیا و الدین بود. امیر علی مرا خواجه معزی خواند. سلطان گفت: امیر معزی. آن بزرگ بزرگ زاده چنان ساخت که دیگر روز نماز پیشین هزار دینار بخشیده و هزار و دویست دینار جامگی و برات، نیز هزار من غله بمن رسیده بود. و چون ماه رمضان بیرون شد، مرا به مجلس خواند و با سلطان ندیم کرد و اقبال من روی در ترقی نهاد، و بعد از آن پیوسته تیمار من همی داشت، و امروز هر چه دارم از از عنایت آن پادشاه زاده دارم. ایزد تبارک و تعالی خاک او را به انوار رحمت خوش گرداناد. بمنه و فضله! Commentsrezabayattork says:kheyli zibast.bi ekhtiar yade shere hafez
oftadam ke mige : M E H R A B A N I says:زيباست Would you like to comment?Sign up for a free account, or sign in (if you're already a member). |
[?]
This photo also belongs to:
TagsAdditional Information
|
S.u.r.r.e.a.l.i.s.t. says:
khob shode...jaleb shode tarh..ama deghat mikhad
--
Seen in my contacts' photos. (?)
Posted 16 months ago. ( permalink )